|
![]() |
|
#1
|
|||
|
|||
|
خاطره اي از اولين روز ورود به انگليس داشتم
گفتم شايد شما هم طالب باشيد گوش كنيد.يكدفعه نگيد طرف از پشت كوه اومده بودها اولين روز توي هوم آفيس بودم براي عرض پناهندگي . بگذريم چقدر شلوغ پلوغ بود/ خلاصه غروب شد كارمون تموم نشد / اثر انگشت گرفتند / هزار جور سوال جور وا جور كردند / چه طوري اومدي ؟ با چي اومدي ؟ رنگ ماشين چي بود ؟ چه ميدونم شماره شناسنامه راننده چند بود؟و كلي ديگه ساعت 9 يا10 شب بود عده كمي مونده بودند و همگي چه اونور پنجره كه سوال ميكردند چه اينور پنجره كه جواب ميدادند از نفس افتاده بودند.ما هم از گرسنگي داشتيم ميمرديم .هرچي نباشه از صبح زود اونجا بوديم. من يهو ديدم يك خانم بور خوشگل با يه نفر ديگه از ته سالن از مراجعه كننده ها يك سوالي ميكنه من هم خوب نمي شنيدم چي ميگه . ميپرسيد و يه چيزي توي ورقه اش مينوشت . وسط هاي سالن كه رسيد ميشنيدم يه سووالي ميكنه مثل ? :Which Sandewich ( چه ساندويچي) ما هم كه از گشنگي روده بزرگه روده كوچيكه رو داشت ميخورد كلي خوشحال شديم حالا داشتم توي مغزم فكر ميكردم چه مدل ساندويچ بگم / انگليسيم زياد خوب نبود گفتم بگم همبرگر ؟ يا بگم سوسيس؟ بعد گفتم خوب سوسيس به زبون اينا چي ميشه ؟ خلاصه همين طور داشتم فكر ميكردم كه خانومه نزديكتر شد و از دو رديف جلوتر من باز به نظرم پرسيد : Which Sandwich ( چه ساندويچي) اقاهه هم گفت : تركي (Turkey) پيش خودم گفتم تركي يعني منظورش كباب تركي هست يعني وزارت كشور انگليس كباب تركي هم ميزنه توي وزارتخونه اش؟ بعد گفتم شايد منظورش Turkey به معني بوقلمون هست . پيش خودم گفتم يعني طرف تقاضاي ساندويچ بوقلمون كرده اونم توي هوم آفيس لندن؟ خلاصه گفتيم به ما چه ؟ تو همون فكر ها بوديم و شكممون رو كلي صابون زديم كه خانومه اومد نزديكتر و من فكر كردم الان از من سوال ميكنه منم قال قضيه رو ميكنم ميگم همبرگر ميخوام . تازه از شما چه پنهون پيش خودم گفتم كاشكي نوشابه سياه هم باهاش بدن . نكنه آب پرتقالي نوشابه زردي چيز ديگه اي بدن / خانومه اومد پيش رديف ما كه من و يه نفر ديگه نشسته بوديم و من حاضر شدم كه بگم چه ساندويچي ميخوام كه خانومه از نفر كناري من پرسيد: Which language اونم گفت : عربيك توي همون يك لحظه فهميدم كه خانومه از اون موقع تا حالا ميگفته Which language (چه زباني) نه Which Sandwich (چه ساندويچي ) و وقتي اومد سراغ من و پرسيد با دستپاچگي گفتم: همبرگر نه ببخشيد فارسي خانومه از پشت عينكش يه نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و نوشت و رفت تازه فهميدم كه از همه ميپرسيده كدوم زبان صحبت ميكنيد تا بدونن كدوم مترجم ها بايد بمونن و كدوم ها بايد برن اين هم ماجراي ساندويچ خوري ما . |
|
#2
|
|||
|
|||
|
آقا جواد باور كنيد من تا به حال همچين قضيه خنده داري نشنيده بودم اون هم توي لندن خيلي بامزه بود كباب تركي توي هوم آفيس خيلي خوب هم تعريف كرده بوديد خيلي ممنون مرسي |
|
#3
|
|||
|
|||
|
chi shod
|
|
#4
|
||||
|
||||
|
khili bahal bod koli khandidam mer30 va movafagh bashi
|
|
#5
|
|||
|
|||
|
جالب
|
|
#6
|
||||
|
||||
|
cooool
|
|
#7
|
||||
|
|
||||
|
حالا پناهندگی خوش میگذره!!
|
|
#8
|
|||
|
|||
|
salam aghaye panahandeh mishe bahaton ashna besham va ye seri azaton soal beporsam ??????????merci
|
|
#9
|
|||
|
|||
|
|
|
#10
|
||||
|
||||
|
با سلام به دوستان خوب
گفتی هومافیس , پناهندگی یاد گرسنگی خودم افتادم كه از 7 صبح تا 8 شب اونجا بودیم ( تازه 4 ماه هم باردار بودم ) دلم برای یه لقمه نون خالی و یه جایی كه دراز بكشم لك زده بود . خاطرات تلخی بود . |
|
#11
|
|||
|
|||
|
kheyli khandidam
merc az postet lol |
|
#12
|
|||
|
|||
|
سلام
ببخشید ولی شماها هم به چه چیزایی می خندیدا !!!!!!!!!!!!!!! به نظر من كه یه كمم گریه دار بود. به امید آزادی |
|
#13
|
||||
|
||||
|
به نظر من هم خاطره تلخیه !
دركتون میكنم . |
|
#14
|
|||
|
|||
|
خاطره معنی که میخواستم بیام ترکیه. یعنی مقصدم لندن بود. خوب ۴ بر امدیم و مارو گرفتن. سر مرز ایران، و یه دفعه ترکیه، خوب ایران که بار مارو آرد کرد. میگم چه قدر ظلم به ما شد. خیلی زدم ما رو. به ما نون آب نمیدادن. زندان تبریز{خوی} بودیم. آقا ما بهشون پول میدادیم. به ما نان خشک میاورد. و ما نان خشک رو با آب خوشی میکردیم تا بخوریم. خوب ما رو از زندان آذربایجان آوردن به خیوا تحویل پاسگاه دادن. حالا ما اونجا بودیم که مارو بفرستن به افغانستان. خوب من که تو مشهد به دنیا اومده بودم و شاید بگم تمام فامیلهای من در مشهد بود. اصلا آنجا رو ندیده بودم. سن من اون زمان ۱۷ بود. و حالا هرچی التماس جناب مارو نفرست، من اونجا رو اصلا ندیدم، من هیچکسی رو ندارم. خا هش کردم. مامور گفت نه اصلا امکان نداره. خوب خلسأ از ما پول جم کرد و ما رو ردمرز کرد. ولی ما بده ۲ یا ۳ هفته برگشتیم، ما چند نفر، خوب رفم مشهد تا خانواده رو ببینم. بده ۱ ماه دوباره برگشتیم، به تهران و با اون کسی که عدم میفرست انبر آب حرف زادیم. مارو دوباره فرستد تبریز و رفتیم کهرو را رعد کردیم. مرز ایران رو رعد کردیم. و این دفعه ترکیه مارو گرفت. خوب ما رو تحویل ایران داد. و دوباره همون آاش و همون کا سه. مارو فرستد افغانستان. خوب ما هم دوباره برگشتیم، باز چن وقت مشهد بودیم. دوباره را افتادیم. تهران و از اونجا تبریز. این دفعه مارو از مرز بزرگان گرفتن. یندا مامور مثل سگ بود. یه پیرمرد بیناموس. چنان زد با چراغ قوه تو صورت دوست من، که اشکش در اومد، با اون لهجه ترکیه خرش گفت افغانی میخوای بری از اینجا. خوب بار مارو آرد کرد.و فرستد. ما دوباره برگشتم. خونه. بعد چن ماهی از مشهد اومدم و دوباره راه افتادم، و از خر رسیدم. به انگلیس. خوب حالا اینجا میبینم این مردم با ما چه جور رفتار میکنه، میگم جای اینا تو بهشتن. اینجا سیاه سفید نداره، بگی تو سیاهی پدر تو در میارن. خوب ایران تو خیابون میگفتنای افقنی خر، یا جیبتو خالی میکردن. و اینجا هم شما ایرانیها زیدین ولی هنوز هم نژاد پرستی رو فراموش نکردین، من رفتم از یه دکان سیدی یساری بخرم، یه مشتری اونجا بود، و گفت واه چه جالب افغانیها هم یساری گوش میکنن، خدا شاهد بود چه قدر ناراحت شدم. شما نگأ کن یارو چه قدر بیشههر بود، یارو به نظرم دکتر بود. اونجوری با صاحب مغز حرف میزد، یارو صداش میزد، آقای دکتر دیگه چی خبر. خوب اون رازها گذشت تو ایران، و حالا اینجأیم.
|
|
#15
|
||||
|
||||
|
خیلی به شما سخت گذشت واقعاً متأسفم و امید وارم موفق باشید و این پشت کار رو همیشه داشته باشید ولی از اون سخت تر میدونید چی بود؟خواندن متن شما امیدوارم ناراحت نشید ولی دریغ از یه کلمهٔ درست فکر کنم خیلی وقت از ایران رفتید !!!
|
|
#16
|
|||
|
|||
|
|
|
#17
|
||||
|
||||
|
نقل قول:
|