داستان كوتاه ارزش نان
شنبه 21 آگوست 2010 - 30 مرداد 1389
جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است . آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد .
عشق واقعي پيرمرد
سهشنبه 17 آگوست 2010 - 26 مرداد 1389
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
خراش عشق مادر
پنجشنبه 12 آگوست 2010 - 21 مرداد 1389
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
داستان كوتاه نوازش از سمت تيز
جمعه 23 جولای 2010 - 1 مرداد 1389
پیش می آید گاهی. با شنیدن بویی آشنا جایی که انتظارش را نداری یا قطعه ای موسیقی کلاسیک از رادیوپخش یک تاکسی، میافتی به دام خاطرهای گنگ.
تاجر ميمون و مردم طماع
جمعه 16 جولای 2010 - 25 تیر 1389
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
فاصله
یکشنبه 11 جولای 2010 - 20 تیر 1389
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
خيانت مطبوع
چهارشنبه 07 جولای 2010 - 16 تیر 1389
جک و دوستش باب تصمیم می گیرند برای تعطیلات به اسکی برند. با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند .
معلم ، سيب و توت فرنگي
چهارشنبه 09 ژوئن 2010 - 19 خرداد 1389
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
داستان كوتاه قيمت معجزه
دوشنبه 17 می 2010 - 27 اردیبهشت 1389
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
داستان كوتاه خريد شوهر
چهارشنبه 12 می 2010 - 22 اردیبهشت 1389
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
داستان كوتاه بيمارستان
سهشنبه 11 می 2010 - 21 اردیبهشت 1389
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
داستان كوتاه دو گدا
دوشنبه 03 می 2010 - 13 اردیبهشت 1389
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود..
داستان كوتاه چرچيل و راننده تاكسي
شنبه 01 می 2010 - 11 اردیبهشت 1389
چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت.
افكار ديگران
چهارشنبه 28 آوریل 2010 - 8 اردیبهشت 1389
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
يك عمر فريب
دوشنبه 19 آوریل 2010 - 30 فروردین 1389
روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت و گفت : مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."