داستان شاهزاده كوچولو - قسمت بيست و هفتم (بخش آخر) + فايل صوتي
یکشنبه 15 نوامبر 2009 - 24 آبان 1388
اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت بيست و ششم + فايل صوتي
شنبه 14 نوامبر 2009 - 23 آبان 1388
میدانی؟... گلم را میگویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بیشیلهپیله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت بيست و دوم و بيست و سوم + فايل صوتي
یکشنبه 01 نوامبر 2009 - 10 آبان 1388
این بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خریدار هفتهای یک حب میانداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -اینها را میفروشی که چی؟
پیلهور گفت: -باعث صرفهجویی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقیقا حساب کردهاند که با خوردن این حبها هفتهای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفهجویی میشود.
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت بيستم و بيست و يكم + فايل صوتي
پنجشنبه 29 اکتبر 2009 - 7 آبان 1388
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان!
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت هيجدهم و نوزدهم + فايل صوتي
دوشنبه 26 اکتبر 2009 - 4 آبان 1388
تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید.
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت شانزدهم و هفدهم + فايل صوتي
یکشنبه 25 اکتبر 2009 - 3 آبان 1388
اگر همهی دو میلیارد نفری که رو کرهی زمین زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بیدرپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا میگیرند. همهی جامعهی بشری را میشود یکجا روی کوچکترین جزیرهی اقیانوس آرام کُپه کرد.
داستان شاهزاده كوچولو - قسمت چهاردهم + فايل صوتي
شنبه 17 اکتبر 2009 - 25 مهر 1388
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همهی اخترکهای دیگر کوچکتر بود، یعنی فقط به اندازهی یک فانوس پایهدار و یک فانوسبان جا داشت.